کمتر کتابی در باب چیستی علوم اجتماعی وجود دارد و مخصوصاً از دیدگاه فلسفه اسلامی به این پرسش کمتر پرداخته شده است. جناب استاد پارسانیا که سابقه‌ طولانی تدریس و تحقیق در فلسفه اسلامی را دارد، سعی کرده است تا در این کتاب به مبانی و ماهیت علوم اجتماعی بپردازد. وی علوم انسانی را علومی که به بحث پیرامون “کنش انسانی” می پردازند تعریف می‌کند. علوم اجتماعی نیز که به بحث پیرامون “کنش اجتماعی انسان” می‌پردازد، حوزه خاصی از علوم انسانی است.

نویسنده دلیل ورود فلسفه اسلامی را به حوزه علوم اجتماعی مشخص می‌کند. وی تصریح می‌کند که به‌دنبال طرح بحث «در» علوم اجتماعی نیست، بلکه او «درباره» علوم اجتماعی بحث می‌کند. در فلسفه چنین مطرح می‌شود که سایر علوم وجود موضوع خود را مفروض می‌گیرند و به شناخت آن می‌پردازند و این فلسفه است که در حقیقت موضوع علوم بحث می‌کند. نویسنده نیز می‌خواهد به تعبیر فلسفه اسلامی، به بحث در مبادی تصوری و تصدیقی علوم اجتماعی بپردازد.

در فلسفه اسلامی، جماد، نبات، حیوان و انسان مراتب طولی وجود است که هر کدام بر موجود قبلی برتری وجودی دارد؛ یعنی علاوه‌بر توانایی‌ها و امکانات مراتب پایین‌تر، از توانایی‌ و فعلیت بیشتر و منحصربه‌فردی نیز برخوردار است. انسان “نوع اخیر” و آخرین حلقه این زنجیر است و بنابراین توانایی‌ها و امکانات مخصوص به خود را دارد.

   به‌نظر نویسنده هر کدام از این مراتب جهانی مخصوص به خود دارند؛ منتها جهان انسانی کامل‌ترین جهان است و همه جهان‌های دیگر را در خود جمع کرده است. این جهان تنها جهانی است که می‌توان آن را «اجتماع» دانست. روابط میان موجودات در مراتب پایین‌تر غریزی بوده و تنها انسان است که دارای اختیار و “کنش اختیاری” است. همین مسئله ماهیت جهان اجتماعی را متغیر می‌کند و بنابراین انسان صاحب فرهنگ می‌شود. انسان در حقیقتِ خود اهل حق است و در فطرت خود ارتباطی بی‌تکیف و بی‌قیاس با رب خود دارد؛ بنابراین هویت انسانی او قابل تقلیل به ساختار اجتماعی او نیست، اما این تنها انسان است که گاهی حقیقت خود را فراموش کرده و فرهنگش سقوط می‌کند و یا شاید بی‌فرهنگ می‌شود. سوای این امر، انسان‌ها دارای فرهنگ‌های مختلفند و این منافاتی با فطرت مشترک انسان‌ها ندارد و به آن ضرری نمی‌رساند. پیداست که نویسنده در این مسئله با کسانی بحث می‌کند که وجود انسان را دستخوش تحولات و تغییرات فرهنگ و اجتماع می‌دانند.

وی می‌پذیرد که انسان می‌تواند از قیود فرهنگی و تاریخی جهان خود فراتر برود و وارد جهان دیگری شود و این رفتن به جهان دیگر، جنبه اجتماعی و تاریخی دارد. ( اساساً جهان در این کتاب، جهان اجتماعی است، نه مراتب وجود) اما به‌نظر وی نسبت انسان با همه این جهان‌ها یکسان نیست. دلیل نویسنده برای این حرف این است که «انسان گرچه از مسیر اراده و عمل با مجموعه معانی مختلف در عرصۀ جهان اجتماعی متحد شده و از این‌طریق در تحقق بخشیدن به آن‌ها سهیم می‌شود اما اولاً همه این معانی بافته‌های انسانی نیستند و ثانیاً گرایش وجودی انسان نسبت به همه معانی یکسان نیست».انسان صرف‌نظر از اینکه در کدام جهان به‌سر می‌برد امکان گفت‌وگو با خدا را دارد و جهت وجود او به سمت جهان معنوی و قدسی است؛ «جهانی که به حسب ذات و حقیقت خود، متعلق به آن است» (ص۱۷۵).

نویسنده تشویش و اضطراب امروز را نه صرفاً امری روان‌شناسانه، بلکه «پدیده‌ای تاریخی» می‌داند که در اثر گسل بین «هویت فطری و حقیقی» انسان با «هویت فرهنگی و تمدنی» آن به‌وجود آمده است.