شاید ادعای اصلی این کتاب به نظر عجیب بیاید. همواره این‌گونه بیان می‌شود که علم و نظر، گشاینده راه عمل است و اصلاً عالمان هستند که می‌توانند راه‌حل مشکلات را بیان کنند و اگر در سیاست و سیاست‌گذاری مشکلی وجود دارد یکی از اصلی‌ترین دلایل آن نادانی و جهالت است. این بیان مشهور امروزه با بیانی از «فراصنعتی‌گرایان» قرین شده است که می‌گویند: دانشمندان برای برنامه‌ریزی جامعه و پیشرفت آن سودمند هستند و این سودمندی در دوران اخیر افزون‌تر شده است. در مقدمه کتاب پس از بیان نظر فراصنعتی‌گرایان، نویسنده می‌نویسد: «در مقابل، در این کتاب من استدلال می‌کنم که خلق معرفت بر‌اساس نظریه، توسط روشنفکران و شکل‌دهی سیاست اجتماعی توسط سیاست‌مداران و بروکرات‌ها فی‌نفسه اشکال ناسازگاری از اعمال انسانی هستند» (ص۱۳). استدلال نویسنده این است که دانش نظری برای اثبات ارزشش باید بدیع، متقاعد‌کننده و به‌لحاظ درونی سازگار باشد؛ حال‌آنکه سیاست که مجموعه‌ای از خطوط راهنمای عمل است، باید درگیر و آماده پاسخ‌گویی به اهداف پذیرفته شده عمومی باشد و متعهد این امر شود که نشان دهد آن سیاست‌ها نتایج ملموسی در نیل به هدف‌های مذکور دارند. این دو فرایند مسیری به کلی مجزا را دنبال می‌کنند.
برای فهمیدن محل نزاع باید بیشتر با «فراصنعتی‌گرایان» آشنا بود. در کشور ما معروف‌ترین آنان، آلوین تافلر است. در کتاب‌های او این قدرت مسلط و مستدام علوم تکنولوژیک است که آینده را جهت می‌دهد. همه آثار آلوین تافلر آشکارا امیدوارانه توصیف می‌شوند. در این دیدگاه همه مشکلات و آشفتگی‌های جدید به‌عنوان مقدمه‌ای برای ورود به دوران علمی بعدی دیده می‌شوند. شرط ورود به این دوران با شکوه، اعتماد بیشتر به تکنولوژی و تکنوکرات‌ها (فن‌سالاران) است.
نویسنده کتاب روشنفکران می‌گوید: ارزیابی فراصنعتی‌گرایان درباره نقش روشنفکران در توسعه جوامع غربی در زمان مطرح شدن (دهه شصت و هفتاد میلادی) ارزیابی معقولی بود، اما آن‌ها گمان می‌کردند که می‌توانند آینده را هم پیش‌بینی کنند. روشن‌فکران یا طبقه آگاه مدعی هستند که آن‌ها مشکلات آینده جامعه جدید را پیش‌بینی می‌کنند و راه‌حل آن را ارائه خواهند داد. همین‌جاست که به نظر نویسنده کارکردهای پیامبرانه رخ داده است؛ ادعای پیشگویی آینده و دانستن طریق نجات.
نکته مهم و عجیب این است که ادعای «فراصنعتی‌گرایان» در هدایت سیاست‌گذاری توسط علوم جدید، در آستانه زمانی بیان شد که علوم جدید در حل مسائل جامعه به مشکل بر‌خوردند. البته در کشور ما که بیشتر با صورت انتزاعی علم سر و کار دارد، ضعف و فتور علم چندان نمایان نیست، اما نویسنده مواردی از مسائل و مشکلات اقتصادی و سیاسی را مثال می‌زند که علوم جدید چنان‌که ادعا می‌کردند، نتوانستند آن‌ها را پیش‌بینی کنند. نکته مهم‌تر آنکه روشنفکران در توجیه راه‌حل‌های پیشنهادی خود در قالب نظریه مسیری را می پیمودند که با رسیدن به هر نتیجه عملی، باز هم آن نظریه قابل توجیه باقی می‌ماند!
نویسنده این مسئله را مسئله عام همه نخبگان و روشنفکران در جوامع غربی ـ که خود نیز یکی از آن‌هاست ـ می‌داند. «روشنفکران در سال‌های اخیر، هم در علوم اجتماعی و انسانی و هم در علوم فیزیک و طبیعی وعده نیک به جامعه می‌دهند، درحالی‌که (به دلایل متفاوتی) تاکنون آن را محقق نساخته‌اند» (ص۷۴). همین ناکامی روشن‌فکران در حل مسائل جامعه آن‌ها را وادار ساخته است که برای حفظ مشروعیت خود بیش‌ازپیش به توجیه کارآمدی و مفید بودن فعالیت خود بپردازند. این ماجرا طرف دیگری نیز دارد؛ در حوزه سیاست‌گذاری نیز برنامه‌ریزان با توجه به ظاهرشدن بحران‌های مختلف، بیش از هر زمانی خود را نیازمند روشنفکران می‌دانند. نویسنده آمارهای متعددی را از حضور بی‌سابقه نخبگان علمی در نظام‌های دولتی و سیاست‌گذاری در آمریکا و سایر کشورهای غربی ارائه می‌کند. ترس از آینده در هر دو طرف، این توقع را ایجاد کرده است که نظریه‌پردازی می‌تواند یا باید بتواند مشکلات پیش روی جامعه را پیش‌بینی و راه‌حل عملی آن‌ها را ارائه کند. این اشتباهِ دوجانبه وضعیت را وخیم‌تر می‌کند.